ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
امشب كه پا گُشا شدهای در كُنِشْت من انگار اُلـفتی است تو را با سرشتِ من آورده قـابِ چَشـمِ تو عكسِ بهـشتِ من تـغـیـیـر میدهـی هـمـۀ سرنـوشتِ من از رویِ نیزه سر زده مهمانِ من شدی تـو كیـستی؟ كه ماه به ایـوانِ من شدی تو كـیستی؟ كه یوسفِ بـازارِ من شدی من نه، تو آمـدی و خـریـدارِ من شدی عیسیترین مـسیحی و دلـدارِ من شدی با جـلـوهای تـمامِ كَـس و كارِ من شدی من تا به حال فـخـر بدین سـان ندیـدهام طـوبـی لَـكْ از تـمـامیِ عـالـم شـنـیدهام بـرقِ نـگـاهِ تـو جـگـرم را كـبـاب كرد تاریـكی(۱) كُـنـشـتِ مـرا آفـتـاب كـرد یك عمر هر چه ساخته بودم خراب كرد آقـایـی تـو رویِ كـمِ مـن حـسـاب كـرد آن قـطـرهام كه در دلِ دریـا نـشاندیام پـایِ ضـریـحِ قـبـلـۀ دلهـا نـشـانـدیام زُنّار(۲) پاره میكنم از جان به راهِ تو ای روح و اِبن و اَبْ به فـدایِ نگاهِ تو ای عرش و فرش، سایـهنـشینِ پـناهِ تو از چیست؟ نوكِ نیـزه شده تكـیهگـاهِ تو یحییِ سر بریده! به خون میكِشی مرا با شور و جلوهات به جنون میكِشی مرا مـن آبــرو گـرفــتــهام از آبــرویِ تــو باشد گـواهِ غـربتِ سُرخـت، گـلـویِ تو با اشك و با گلاب دهم شـسـتـشـویِ تو تا خاک و خون کمی بزدایم ز روی تو با بَـد وسـیـلـهای به گـلـویت كـشیـدهاند پیداست كه به زجـر سرت را بریدهاند با پـا چـراغِ انـجـمـنـت را شـكـستـهاند چون روز روشن است تنت را شكستهاند حـتـماً قـِداستِ سـخـنت را شـكـسـتهاند با چـكـمهها لب و دهنت را شكسـتهاند یك هاله نور دور و برت چرخ میزند یك قـافـلـه به پایِ سرت چـرخ میزند دور و برِ تو روحُ الاَمین پَر گرفته است زانویِ غم به سینه، پیـمبر گرفته است پهلو شكسته، روضهات از سر گرفته است از حال رفته، بوسه ز حنجر گرفته است با نـالـههـای فـاطـمـه از كِـثرتِ غـمت عـرش خـدا به لـرزه در آمد ز ماتـمت پیر و مرادِ من شدی ای نـور مشرقین باب الـنـجـاة امـتِ حـیرانْ در عـالـمین سـاغـر بـریـز سـاقـی ذكـرِ شـهـادتـیـن دیوانه میشـوم به هـوایِ تو یا حـسـین خـونِ خـدا به پـایِ تـو ایـمـان میآورم قـابـل بـدانـیام بـه خـدا جـان مـیآورم من عاقبتبهخیرِ توأم، خوش به حالِ من با عرشیان به سیرِ توأم، خوش به حالِ من نا آشنا ز غـیرِ توأم، خوش به حالِ من اینجا اسیرِ دِیرِ توأم، خوش به حالِ من حـالا كه خـاكِ راه شـدم در سـپـاهِ تـو میخـواهـم الـتـمـاسِ دعـا از نـگـاهِ تو ۱ـ آتشکده و معبد یهودان ۲ـ زنار کمربندی بود که ذمیان نصرانی در مشرقزمین به امر مسلمانان مجبور بودهاند داشتهباشند تا بدین وسیله از مسلمانان مشخص گردند. |